وب سایت فرهنگی مذهبی آفاق » دفاع مقدس

خاطراتی از شهید مجید پازوکی

نویسنده : , موضوع : دفاع مقدس , 4 سال پیش ارسال شده

۱)از بچه های گردان تفحص بود. همراه علی محمودوند. کاروان ۱۰۰۰ تایی شهدا رو عازم مشهد الرضا علیه السلام کرده بودند، مشکل اینجا بود عده ای بنا کذاشتند بر سر و صدا کردن به خاطر نبودن ۱۳ تا از پیکر مقدس این شهدا. قول داد و گفت هرجوری شده من این ۱۳ تا شهید رو میارم. رفت شلمچه و شروع کرد زاری بالای یکی از کانال ها. آخرش که داشت برگشت گفت: شهدا داریم کاروان می بریم مشهد الرضا علیه السلام. ۱۳ تا جا هم خالی داریم. هر کی می آد بسم الله….

مجید پازوکی بود. اومد توی کانال، ۱۳ تا دست از زیر خاک زده بود بیرون. لبیک …

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر

ده خاطره از شهید مهدی زین الدین

نویسنده : , موضوع : دفاع مقدس , 4 سال پیش ارسال شده

ده خاطره از شهید مهدی زین الدین

۱) عراقی ها، نصف خاکریز را باز کرده بوند و آب بسته بودند توی نیروهای ما. از گردان، نیرو خواستیم که با الوار و کیسه ی شن، جلوی آب را بگیریم. وقتی که آمدند، راه افتادیم سمت خاک ریز. دیدیم زین الدین و یکی دونفر دیگر، الوار های به چه بلندی را به پشت گرفته بودند و توی آب به سمت ورود ی خاکریز می رفتند. گفتم:«چرا شما؟ از گردان نیرو آمده» گفت:«نمی خواست. خودمون بندش می اوریم.»

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر

شهدا در قهقهه مستانه شان عند ربهم یرزقونند

نویسنده : , موضوع : دفاع مقدس , 4 سال پیش ارسال شده

ماجرا رو یکی از خبرنگارهای جنگ اینطور شرح می ده :
ترکش خمپاره پیشونیش رو شکافته بود
دوربین رو برداشتم و رفتم سراغش
ازش پرسیدم :چه حرفی برای مردم داری
با لبخند گفت: از مردم کشورم میخوام وقتی برای خط مقدم ، کمپوت میفرستن.
عکس روی کمپوت ها رو نکنن!!!!!
گفتم داره ضبط میشه برادر یه حرف بهتری بگو
با همون طنازی گفت…آخه نمیدونی سه بار بهم رب گوجه افتاده …!!!

 ; شهدا در قهقهه مستانه شان عند ربهم یرزقونند

 

ادامه مطلب
۲ نظر

دیدار شاه تشنه لب

نویسنده : , موضوع : دفاع مقدس , 4 سال پیش ارسال شده

شب عملیات اومد توی خاک ریز شروع کرد به جنگیدن. مثل یه بسیجی ساده.قرار بود گردان سیدالشهداء(ع)بیاد کمکمون اما خبری نشد . فقط بی سیم چی شون اومد و گفت:..

شب عملیات اومد توی خاک ریز شروع کرد به جنگیدن. مثل یه بسیجی ساده.قرار بود گردان سیدالشهداء(ع)بیاد کمکمون اما خبری نشد . فقط بی سیم چی شون اومد و گفت…

فقط بی سیم چی شون اومد و گفت:‹‹گردان نتونست بیاد ››

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر

خاطراتی از شهید حسین خرازی

نویسنده : , موضوع : دفاع مقدس , 4 سال پیش ارسال شده

یکى از بچه ها شیرینى تولد بچه اش را آورده بود. تعارف کردیم حاجى یکى برداشت. گفتم «خب حاجى. شما کى شیرینى تولد بچه تون رو مى آرید؟» گفت «من نمى بینمش که شیرینى هم بیارم.»

شهید حسین خرازی

شهید حسین خرازی درسال ۱۳۳۶ در اصفهان متولد شد. در سال ۱۳۵۵ پس از اخذ دیپلم طبیعی برای طی دوران سربازی به مشهد اعزام گشت. او ضمن گذراندن دوران خدمت، فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت ورزید. از همان روزهای اول انقلاب در کمیته دفاع شهری مسئولیت پذیرفت و برای مبارزه با ضد انقلاب داخلی و جنگهای کردستان قامت به لباس پاسداری آراست و لحظه‌ای آرام نگرفت. یک سال صادقانه در این مناطق خدمت کرد و مأموریتهای محوله او را راهی گنبد نمود.

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر
صفحه 2 از 41234