وب سایت فرهنگی مذهبی آفاق » انسان و بت اکبر نفس

وب سایت فرهنگی مذهبی آفاق » انسان و بت اکبر نفس



انسان و بت اکبر نفس

موضوع : دین و اندیشه ، 3 سال پیش ارسال شده

عرفا ، صوفیه و حکمای مسلمان ، با الهام از آیۀ ۵۳ سوره یوسف ( و ما ابرّی نفسی انّ النفس لاماره بالسّوء الّام رحم ربی انّ ربی غفور رحیم ) ، منشاٌ جمیع اوصاف و اعمال ناپسند در انسان را نفس امّاره می دانند .

عرفای اسلامی برای نفس انسان تشبیهات و تعابیر مختلفی ذکر کرده اند و هر یک با توجه به دیدگاه خود از نفس ، آنرا به موجودی بیتشر مذموم و ناپسند تشبیه نموده اند . بعضی آنها توصیه وسفارش برای کشتن نفس به مفهوم تربیت نفس و تصعید امیال و تبدیل هواهای نفسانی به خواسته های معقول روحانی را به همه انسان های کمال جو داشته اند .

هجویری گوید : بدانکه ترکیب انسان آنکه کاملتر بود ، نزد محققان از سه معنی بود : یکی روح و دیگری نفس و سوم جسد . هر یک از این اعیان را صفتی بود که قائم بدان بود . روح را عقل و نفس را هوا و جسد را حس ؛ و مردم نمونه است از کل عالم و عالم نام دو جهان است و از هر دو جهان در انسان نشانست .

نفس انسان را به سه طبقه یا مرحله تقسیم کرده اند ؛ نفس اماره( بسیار امر کننده ) و لوامه ( بسیار ملامت کننده ) و مطمئنه ، جمله اسامی اوست به حسب مراتب مختلفه و اوصافی متقابله، در هر مرتبه یی به سبب وصفی دیگر اسمی دیگر یافته .

نفس اماره نفسی که میل کند به طبیعت بدنی و امر دهد به لذت وشهوات حسی و قلب را به جهت سفلی بکشاند ، در اوایل تا هنوز ولایت وجود در تحت تصرف استیلا و غلبۀ او بُوَد ، او را نفس اماره خوانند .

نفس لوامه خود را به وقوع معاصی و هدایت نور دل و این نفس صلحا و و اولیا را حاصل باشد . و در اواسط چون تدبیر ولایت وجود به تصرف دل مفوض گردد و نفس به ربقۀ اطاعت و انقیاد او متقلد شود، و هنوز از نوازع صفات نفس و تمرد و استعصاء او بقایای چند مانده بود ، و بدان جهت خود را پیوسته ملامت کند ، آنرا نفس لوامه خوانند .

و در اواخر چون عروق و نزاع و کراهت به کلی از وی منتزع و مستاصل گردد . از حرکت منازعت با دل ، طمانینت یابد و تحت جریان احکام رام گردد و کراهتش به رضا مبدل شود ، آنرا نفس مطمئنه خوانند .

سعدی گوید :

کند مرد را نفس آماره خوار

اگر هوشمندی عزیزش مدار

نفس پروردن خلاف رای هر عاقل بود

طفل خرما دوست دارد، صبر فرماید حکیم

مولوی نیز نفس انسان را مادر همه بت های وجود می داند :

من نیم در عهد ایمان بت پرست

بت برآن بت پرست اولی ترست

مادر بتها، بُت نفس شماست

زانکه آن بت مار و این بت اژدهاست

خواجه عبدالله گوید : نفس بت است و قبول خلق زنار ، حقیقت با تو بگفتم بیک بار .

عزالدین کاشانی گوید : لفظ نفس را بر دو معنی اطلاق کنند : گاهی نفس الشیی گویند و بدان ذات و حقیقت آن چیز مراد بود ؛ چنانک گویند فلان چیز به نفس خود قایم است . و گاهی اطلاق لفظ نفس کنند ، و مراد از آن نفس ناطقۀ انسانی بود که عبارت است از مجموع خلاصۀ لطیف اجزای ترکیب بدن که آنرا روح حیوانی و طبیعی خوانند ، و نوری که بر آن فایض شود از روح علوی ، انسانی ، و بدان نور مورد الهام فجور و تقوی گردد.

در باب صفات نفس گوید : بدانک معدن صفات ذمیمه و منشاٌ اخلاق سیئه در وجود آدمی نفس است ، هم چنانک منبع صفات حمیده و منشاٌ اخلاق حسنه روح است .

از صفات ذمیمه و اخلاق سیئه نفس ، یکی عبودیت هواست . نفس همواره خواهان بُوَد که بر مشتهیات و لذات حسی اقدام نماید ، و مراودات طبیعت در کنار او نهد ، و کمر مطاوعت و انقیاد هوا بر میان بندد ، و خدای را در معبودیت شریک گیرد .

صفت دیگر نفاق است . در اکثر احوال ظاهر نفس با باطنش ، و غیبت و حضور مردم پیش او یکسان نباشد . در حضور ، مردم را مدح گوید ، و در مواجهه اظهار صداقت کند ، و در غیبت برخلاف آن بود . و این صفت از نفس بر نخیزد الا به وجود صدق .

صفت دیگر ریا است . پیوسته نفس در بند آن بُوَد که خود را در نظر مردم به موجبات محامد ایشان آراسته دارد ، اگر چه نزدیک حق صبحانه مذموم بُوَد ، چون تکاثر اموال و تفاخر بدان و کِبر و جباری و استغنا . و از هر چه پیش خلق مذموم بود احتراز نماید و بازپوشاند ، چون فقر و عجز و مسکنت . و این صفت از نفس برنخیزد الا به معرفت حقارت نفس .

صفت دیگر دعوی الوهیت و ضدیت و ندیت حق سبحانه و تعالی . چه نفس پیوسته خواهد که خلق او را ثنا گویند و مدح کنند ، و در اوامر و نواهی طاعت دارند و محبت او را بر همه اختیار کنند ، و از وی خایف و ترسان ، و در جمیع احوال تمسک به اذیال رحمت او نمایند ؛ هم چنانک حق سبحانه بدین احکام بندگان خود را مطالبت می نماید . و این معنی عین دعوی الهیت و منازعت ربوبیت است ، و این صفت از نفس برنخیزد الا به تجلی صفات الهی .

صفت دیگر عُجب و خودبینی است . همواره نفس به محاسن صفات خود نگران بود ، و صورت احوال خود به چشم رضا و تعظیم مطالعت نماید . و اندک خیری که از او به دیگری رسد ، آنرا رقمی و وزنی تمام نهد و سالها فراموش نکند ، و او را غریق منت خود داند . و اگر بسیار نیکی از دیگری بدو رسد ، آنرا در محل اعتبار نیارد و عنقریب فراموش کند . و این صفت از جملۀ مهلکات است و این صفتِ اعجاب برنخیزد الا بمعرفت حقارت او .

صفت دیگر بخُل و امساک است . هر چه از اموال و اسباب و مرغوبات و مشتهیات به چنگ آرد ، در آن آویزد و از دست بیرون ندهد ، یا از بهر تکاثر و تفاخر ، یا از بهر خوف فقر و احتیاج . و چون این صفت در نفس قوی گردد ، حسد از او تولد کند . زیرا که حسد بخیلی کردن است به مال دیگران . نخواهد که از کسی بدیگری خیری رسد . و اگر کسی را به نعمتی مخصوص بیند ، زوال آن طلبد . و چون قوت زیاده گیرد حقد پدید آید. هر کرا با خود در نعمتی مساهم یا مساوی یابد یا به فضیلتی متمیز بیند یا سبب امتناع نعمتی از خود پندارد یا موجب امتناع کرامتی شناسد ، زوال و هلاک او را پیوسته خواهان بود . و صفت بخل از نفس برنخیزد الا به غلبۀ نورِ یقین.

صفت دیگر شره و خواستاری است . نفس پیوسته در شهوات و لذات متعدی و متمادی بود، و بر حد اقتصاد و اعتدال اقصار ننماید . و حوصلۀ نیاز او هیچ پر نشود و مثل او در شره به پروانه زده اند که به نور شمع اکتفا ننماید و به ادراک ضرر و حرارت او ممتنع و منزجر نشود ، و خود را بر جرم آتش می زند تا سوخته گردد. نفس نیز چندان که زخم نوایب می خورد ، همچنان حرص او بر تحصیل لذات زیاده می سود تا به هلاک انجامد ؛ و این صفت بر نخیزد الا به تقوی و ورع .

صفت دیگر طیش و سبکساری است . نفس بر هیچ قرار نگیرد ، و به هنگام ورود خواطر شهوات و مرادات قولی و فعلی ، هیچ توقف و تثبیت به تقدیم نرساند و خواهد که فی الحال امضای آن کند و ثبات و حرکات نه بر جای خود ظاهر شود و بر ایقاع مراد مسارعت و مبادرت نماید . و این صفت از وی برنخیزد الا به صبر .

صفت دیگر سرعت ملالت بود . و نفس را از چیزها زود ملالت پدید آید ، و ظن کاذب او را چنان نماید که انخلاع او از امر حالی و اشتغالی به امر مآلی سبب قرار و جمعیت و استغنای او خواهد شد . و نداند که دلالت امثال این ظنون هرگز او را به مقر مظنون نرساند. و بیشتر احوال ، صورت واقع بر خلاف مراد او بود . و اگر علی الندور و یکبار بر مراد ظفر یافت ، همان که مرغوب الیه او بود بعد از آن مهروب عنه گشت ، تا مابعد را از ماقبل قیاس کند و نفس را بر ثبات ملازمت فرماید . و او از این بلا خلاص نتوان یافت الا به اقامت وظایف شکر .

صفت دیگر کسالت است . نفس هم چنانک در وصول به مشتهیات و مرادات ، طیاش و مستعجل بود ، در مبادرت بر طاعات و مبرات کسلان و مسوف باشد . و این علت از نفس بر نخیزد الا به ریاضات بلیغه و مجاهدات عنیفه که برودت و یبوست جبلی را مناط تاٌبی و استعصای اوست از وی انتزاع کند .

حجت الله مهریاری

منابع و ماخذ :

۱- میناگر عشق – کریم زمانی – نشر نی – چاپ هفتم – سال ۱۳۸۸ – صفحات ۵۰۲ تا ۵۱۰

۲- کشف المحجوب – ابوالحسن علی هجویری – انتشارات طهوری- چاپ هفتم – ۱۳۸۰ – صفحه ۲۵۰

۳- فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی – سید جعفر سجادی – انتشارات طهوری – چاپ هفتم – صفحات ۷۶۳ تا ۷۶۷

۴- لعت نامه دهخدا

[خواندن بیشتر…]

این مطلب توسط admin ارسال شده :




طراحی و اجرا : نایت اسکین

خانه | English | تماس با ما

تمامی حقوق مطالب برای وب سایت فرهنگی مذهبی آفاق محفوظ است ، طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه هرگونه کپی برداری ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد