وب سایت فرهنگی مذهبی آفاق



با قنداق اسلحه به پهلوی فرمانده زدن!!!

نویسنده : , موضوع : دفاع مقدس , 4 سال پیش ارسال شده

نصف شب از شناسایی برگشته بود.

وقتی دید بچه ها توی چادر خوابن برای اینکه سرو صدا نشه بیرون چادر خوابید.

یه بسیجی اومده بود نگهبان بعدی رو صدا بزنه ، زین الدین رو نشناخت.

شروع کرد با قنداق اسلحه به پهلوش زدن هی می گفت : …

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر

به جای کفش دمپایی پایش بود!

نویسنده : , موضوع : دفاع مقدس , 4 سال پیش ارسال شده

کم توقع بود

اگه چیزی هم برایش نمی خریدیم ، حرفی نمی زد

نوروز آن سال پدرش برایش یه جفت کفش نو خرید

روز دوم فروردین قرار شد بریم دید و بازدید

تا خانواده شال و کلاه کردند ، علی غیبش زد…

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر

فقط دعا کنید پدرم شهید بشه!

نویسنده : , موضوع : دفاع مقدس , 4 سال پیش ارسال شده

فقط دعا کنید پدرم شهید بشه!
خشکم زد. گفتم دخترم این چه دعاییه؟
گفت:آخه بابام موجیه!
گفتم خوب انشاالله خوب میشه، چرادعاکنم شهید بشه؟
آخه هروقت موج میگیردش وحال خودشو نمیفهمه شروع میکنه منو ومادرو برادر رو کتک میزنه! ، امامشکل مااین نیست!
گفتم: دخترم پس مشکل چیه؟
گفت: بعداینکه حالش خوب میشه ومتوجه میشه چه کاری کرده.شروع میکنه دست وپاهای همهمون را ماچ میکنه ومعذرت خواهی میکنه.حاجی ماطاقت نداریم شرمندگی پدرمون را ببینیم.حاجی دعاکنید پدرم شهیدبشه وبه رفیقاش ملحق بشه…

ادامه مطلب
بدون نظر

۱۲ خاطره ناب از شهید باکری

نویسنده : , موضوع : دفاع مقدس , 4 سال پیش ارسال شده

در والفجر ۱، دستور داده بود که هیچ کس را وارد قرار گاه نشود. دژبان قرارگاه بنا به دستور آقا مهدی را – چون نمی شناخت – راه نداده و برگردانده بود. آقا مهدی، از این عمل خوشش آمد و تشویقش کرد…

مهدی باکری در سال۱۳۳۳ در شهرستان میاندوآب به دنیا آمد. در همان کودکی، مادرش را از دست داد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه در ارومیه به پایان رسانید. در سال آخر دبیرستان، هم زمان با شهادت برادرش «علی» به دست ساواک، وارد جریان سیاسی شد. بعد از گرفتن دیپلم، در رشته مهندسی مکانیک ادامه داد و مبارزات سیاسی خود را در تبریز آغاز کرد. پس از مدتی برادر کوچک ترش حمید به عنوان رابط به سایر مبارزان، به خارج از کشور رفت.
مهدی، به پیروی از امام، سرباز خانه را ترک نمود و در زندگی مخفیانه را تا پیروزی انقلاب و هم زمان با تشکیل سپاه، به عضویت سپاه ارومیه درآمد. وی در سازماندهی سپاه و ساخت اولیه آن نقشی فعال داشت. مدتی در سمت دادستانی دادگاه انقلاب خدمت کرد و هم زمان به عنوان شهردار شهرستان ارومیه، خدمات ارزنده ای را ارایه داد.

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر

خاطراتی از شهید همت

نویسنده : , موضوع : دفاع مقدس , 4 سال پیش ارسال شده

کنار نکش حاجی

۱)بسم الله را گفته و نگفته شروع کردم به خوردن .
حاجی داشت حرف می زد و سبزی پلو را با تن ماهی قاطی می کرد.
هنوز قاشق اول را نخورده ، رو به عبادیان کرد و پرسید : عبادی ! بچه ها شام چی داشتن؟ همینو. واقعاً ؟ جون حاجی ؟

نگاهش را دزدید و گفت : تُن رو فردا ظهر می دیم .
حاجی قاشق را برگرداند . غذا در گلویم گیر کرد .
حاجی جون به خدا فردا ظهر بهشون می دیم .
حاجی همین طور که کنار می کشید گفت : به خدا منم فردا ظهر می خورم .

۲)به سنگر تکیه زده بودم و به خاک‌ها پا می‌کشیدم. حاجی اجازه نداده بود بروم عملیات. مرا باش با ذوق و شوق روی لباسم شعار نوشته بودم. فکر کرده بودم رفتنی هستم.داشت رد می‌شد. سلام و احوال‌پرسی کرد. پا پی شد که چرا ناراحتم. با آن قیافه‌ی عبوس من و اوضاع و احوال،‌ فهمیده بود موضوع چیه. صداش آرام شد و با بغض گفت«چیه؟ ناراحتی که چرا نرفتی عملیات؟ خوب برو! همه رفتند، تو هم برو. تو هم برو مثل بقیه. بقیه هم رفتند و برنگشتند.»
و راهش را گرفت و رفت.

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر
صفحه 225 از 227« بعدی...102030...223224225226227

طراحی و اجرا : نایت اسکین

خانه | English | تماس با ما

تمامی حقوق مطالب برای وب سایت فرهنگی مذهبی آفاق محفوظ است ، طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه هرگونه کپی برداری ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد