وب سایت فرهنگی مذهبی آفاق



پادشاه و وزیر

نویسنده : , موضوع : حکایات آموزنده , 4 سال پیش ارسال شده

مصلحت پادشاه

عَسَى أَن تَکْرَهُواْ شَیْئاً وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَیْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَّکُمْ وَاللّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ. (بقره/ ۲۱۶) ‏

 چه بسا چیزی را دوست نمی‌دارید و آن چیز برای شما نیک باشد، و چه بسا چیزی را دوست داشته باشید و آن چیز برای شما بد باشد، و خدا ( به رموز کارها آشنا است و از جمله مصلحت شما را ) می‌داند و شما ( از اسرار امور بی‌خبرید و مصلحت خود را چنان که شاید و باید ) نمی‌دانید.‏

روزی پادشاهی برای پوست‌کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ می‌دهد در جهت خیر و صلاح شماست!

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر

غنیمت شمردن فرصت‌ها

نویسنده : , موضوع : حکایات آموزنده, قرآن , 4 سال پیش ارسال شده

فرصت ها را از دست ندهیم

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز به وی گفت: برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو را آزاد می‌کنم اگر توانستی دم یکی از این گاوها را بگیری، دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد.

در طویله اولی که بزرگ­ترین بود، باز شد. باور کردنی نبود بزرگ­ترین و خشمگین‌ترین گاوی بود که در تمام عمرش دید بود. گاو با سم به زمین می‌کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر

حکیم طماع

نویسنده : , موضوع : حکایات آموزنده , 4 سال پیش ارسال شده

قصابی در حال کوبیدن ساطور بر استخوان گوسفند بود که تراشه ای از استخوان پرید گوشه چشمش. ساطور را گذاشت و ران گوشت را برداشت و به نزد طبیب رفت و ران گوشت را به او داد و خواست که چشمش را مداوا کند. طبیب ران گوشت را دید طمع او را برداشت و فکر کرد حالا که یکی به او محتاج شده باید بیشتر از پهلوی او بخورد بنابراین مرهمی روی زخم گذاشت و استخوان را نکشید.

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر

چند حکایت از بهارستان جامی

نویسنده : , موضوع : حکایات آموزنده , 4 سال پیش ارسال شده

طاووس و زاغ

طاووسی و زاغی در صحن باغی فراهم رسیدند و عیب و هنر یکدیگر را دیدند. طاووس با زاغ گفت:”این موزه سرخ که در پای توست, لایق اطلس زرکش و دیبای منقّش من است. همانا که آن وقت که از شب تاریک عدم, به روز روشن وجود مى آمده‌ایم در پوشیدن موزه غلط کرده‌ایم. من موزه کیمخت سیاه تو را پوشیده‌ام و تو موزه ادیم سرخ مرا.” زاغ گفت:”حال بر خلاف این است؛ اگر خطایی رفته است, در پوششهای دیگر رفته است, باقی خلعتهای تو مناسب موزه من است؛ غالباً در آن خواب‌آلودگی, تو سر از گریبان من برزده‌ای و من سر از گریبان تو.” در آن نزدیکی کشَفَی سر به جیب مراقبت فرو برده بود و آن مجادله و مقاوله را مى شنود. سر برآورد که:”ای یاران عزیز و دوستان صاحب تمیز! این مجادله‌های بیحاصل را بگذارید و از این مقاوله بلاطائل دست بدارید خدای تعالی- همه چیز را به یک کس نداده و زمام همه مرادات در کف یک کس ننهاده. هیچ کس نیست که وی را خاصّه[ای] داده که دیگران را نداده است و در وی خاصیتی نهاده که در دیگران ننهاده, هر کس را به داده خود خُرسند باید بود و به یافته خُشنود”.

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر

حکایت های دهخدا

نویسنده : , موضوع : حکایات آموزنده , 4 سال پیش ارسال شده

افلاطونِ حکیم، منزل در کوی زرگران گرفته بود. از حکمت آن استعلام کردند فرمود که: تا اگر خواب بر چشم من غالب شود و از تفکر و مطالعه منع کند، آواز ادوات ایشان مرا بیدار گرداند.

رنج برای عالم شدن

افلاطونِ حکیم، منزل در کوی زرگران گرفته بود. از حکمت آن استعلام کردند فرمود که: تا اگر خواب بر چشم من غالب شود و از تفکر و مطالعه منع کند، آواز ادوات ایشان مرا بیدار گرداند.

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر
صفحه 225 از 242« بعدی...102030...223224225226227...230240...قبلی »

طراحی و اجرا : نایت اسکین

خانه | English | تماس با ما

تمامی حقوق مطالب برای وب سایت فرهنگی مذهبی آفاق محفوظ است ، طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه هرگونه کپی برداری ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد