وب سایت فرهنگی مذهبی آفاق » حکایات آموزنده

سنگ جه کسی را به سینه میزنید؟

نویسنده : , موضوع : حکایات آموزنده , 4 سال پیش ارسال شده

این عبارت که به صورت ضرب المثل درآمده و عارف و عامی به آن استناد و تمثیل می کنند، در موارد حمایت و جانبداری از کسی یا جمعیتی به کار میرود، فی المثل گفته می شود: «از کثرت پاکدلی و عطوفت سنگ هر ضعیفی را به سینه میزند و از هر ناتوانی هواداری می کند.» یا به شکل دیگر: «چرا این همه سنگ فلانی را به سینه می زنی؟» که در هر دو صورت مبین حمایت و غمخواری و جانبداری است که از طرف شخصی نسبت به شخص یا افراد و جمعیتهای دیگر ابراز می شود.

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر

نسخه طبیب

نویسنده : , موضوع : حکایات آموزنده , 4 سال پیش ارسال شده

یکی از ابدال راست: به سرزمین مغرب طبیبی را دیدم که مریضان در پیش رو، درمانشان را وصف همی گفت: پیش رفتم و گفتم، خدایت بیامرزد مرا نیز درمان کن. ساعتی درمن نگریست و سپس گفت. عرق فقر و برگ بردباری را با هلیله ی فروتنی گرد کن و همه را در ظرف یقین بگذار و آب خشیت در آن ریز و آتش غم زیرش روشن کن. سپس با صافی مراقبت در جام رضایش بپالای . و آن را با جرعه ی توکل بیامیز و با دست صدق بگیرش و در صراحی استغفارش بنوش . پس از آن به آب زهد مزمزه کن و خود را از آز و طمع محفوظ بدار. انشاء الله خداوند شفایت دهد.

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر

صداقت در امانت

نویسنده : , موضوع : حکایات آموزنده , 4 سال پیش ارسال شده

یکی از بازرگانان بصره ، هر سال کالاهایی را با کشتی به هندوستان می برد . در یکی از سال ها ، پیرمردی از اهالی بصره به او گفت : « این یک خروار مس را با خود به کشتی ببر و هنگامی که دریا توفانی می شود ، آن را به دریا بینداز .» تاجر نیز پذیرفت .

از قضا ، تاجر این موضوع را فراموش کرد . وقتی به کشور هند رسید ، جوانی آمد و از او پرسید : آیا مس همراه داری ؟ » تاجر ناگهان به یاد سفارش پیرمرد افتاد . با خود گفت : « اکنون که وصیّت پیرمرد را فراموش کرده ام ، خوب است آن را بفروشم و برایش کالایی پرسود خریداری کنم .» از این رو ، مس ها را به آن جوان فروخت و با پولش ، جنسی برای پیرمرد خرید .

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر

معمای زندان

نویسنده : , موضوع : حکایات آموزنده , 4 سال پیش ارسال شده

زندانی دارای دو در است، یکی در آزادی و دیگری دَرِ اعدام. این زندان دارای دو زندانبان است که یکی از آنها راستگو و دیگری دروغگوست.

خودِ زندانبانان همدیگر را به خوبی می شناسند. در این زندان مردی محبوس است که نمی داند کدامیک از زندانبانان راستگو، و کدامیک دروغگو است؟ به او اجازه می دهند، از هر یک از زندانبانان که دلش می خواهد سؤالی بکند و از پاسخ طرف مقابل بفهمد در آزادی کدام است تا از آن خارج شود.

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر

آتش بر فراز کوه

نویسنده : , موضوع : حکایات آموزنده , 4 سال پیش ارسال شده

مردم حبشه می‌گویند که در روزگار قدیم در شهر« آدیس‌آبابا» جوانی بود به نام « آرحا» . این جوانک اصلاَ اهل« کوراج» بود و وقتی از ده به شهر آمده بود به خدمت تاجر متمولی به نام« هاپتوم هاسی» در‌آمده بود. « هاپتوم هاسی» چنان ثروتمند بود که می‌توانست هر چه را که دل بخواهد با پول بخرد. این مرد غالباَ هم حوصله‌اش سر می‌رفت زیرا هر چه عیش و عشرت در دنیا وجود داشت آزموده بود و دیگر در این دنیا هیچ تنعم و طرب تازه‌ای نبود که خاطر او را به خود مشغول بدارد. یک شب سرد زمستانی که بادهای سخت در جلگه می‌وزید هاپتوم به نوکرش« آرحا» فرمان داد که هیزم بیاورد و بخاری را آتش بکند. وقتی کار آرحا تمام شد هاپتوم این‌طور گفت. ابتدا فقط با خودش حرف می‌زد اما اینک آرحا را مخاطب ساخته بود.

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر
صفحه 2 از 612345...قبلی »