وب سایت فرهنگی مذهبی آفاق » حکایات آموزنده



من نوکر بادنجان نیستم

نویسنده : , موضوع : حکایات آموزنده , 3 سال پیش ارسال شده

نوکر بادنجان به کسانی اطلاق می شود که به اقتضای زمان و مکان به سر می برند و در زندگی روزمره ی خود تابع هیچ اصل و اساس معقولی نیستند. عضو حزب باد هستند، از هر طرف که باد مساعد بوزد به همان سوی می روند و از هر سمت که بوی کباب استشمام شود به همان جهت گرایش پیدا می کنند.

خلاصه طرفدار حاکم منصوب هستند و با حاکم معزول به هیچ وجه کاری ندارند. آنان که عقیده ی ثابت و راسخ ندارند و معتقدات خویش را به هیچ مقام و منزلتی نمی فروشند اگر به آنها تکلیف کمترین انعطاف و انحراف عقیده شود بی درنگ جواب می دهند من نوکر بادنجان نیستم.

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر

آب زیر کاه

نویسنده : , موضوع : حکایات آموزنده , 3 سال پیش ارسال شده

آب زیر کاه به کسانی اطلاق می شود که زندگی و حشر و نشر اجتماعی خود را بر پایه مکر و عذر و حیله بنا نهند و با صورت حق به جانب ولی سیرتی نامحمود در مقام انجام مقاصد شوم خود برآیند. این گونه افراد را مکار و دغلباز نیز می گویند و ضرر خطر آنها از دشمن بیشتر است. زیرا دشمن با چهره و حربه دشمنی به میدان می آید، در حالی که این طبقه در لباس دوستی و خیرخواهی خیانت می کنند.

اکنون باید دید در این عبارت مثلی، آبی که در زیر کاه باشد چگونه ممکن است منشأ زیان و ضرر شود.

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر

خودمان مقصریم!

نویسنده : , موضوع : حکایات آموزنده , 3 سال پیش ارسال شده

«کلیله گفت: آورده‌اند که زاهدی را پادشاهِ روزگار کسوتی فاخر و خلعتی گرانمایه داد. دزدی آن را بر وی بدید، طمع کرد و به وجه ارادت به نزدیک او رفت و گفت: می‌خواهم تا در صحبت تو باشم و آداب طریقت آموزم تا بدین طریق محرم شد و بر وی زندگانی به رفق و نرمی می‌کرد تا فرصتی یافت و جامه ببرد. چون زاهد جامه ندید دانست که او برده است. در طلب او روی به شهر نهاد. در راهِ برد و نخجیر گذشت که جنگ می‌کردند و به سرون، یکدیگر را مجروح گردانیده بودند و روباهی بیامده بود و خون ایشان می‌خورد. ناگاه نخجیران سرونی سوی وی انداختند و روباه کشته شد.

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر

دعوا سر لحاف ملا بود …

نویسنده : , موضوع : حکایات آموزنده , 3 سال پیش ارسال شده

در یک شب زمستانی سرد ، ملا در رختخواش خوابیده بود که یکباره صدای غوغا از کوچه بلند شد .
زن ملا به او گفت که بیرون برود و ببیند که چه خبر است .
ملا گفت : به ما چه ، بگیر بخواب. زنش گفت : یعنی چه که به ما چه ؟

پس همسایگی به چه درد می خورد .

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر

پادشاه و وزیر

نویسنده : , موضوع : حکایات آموزنده , 4 سال پیش ارسال شده

مصلحت پادشاه

عَسَى أَن تَکْرَهُواْ شَیْئاً وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَیْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَّکُمْ وَاللّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ. (بقره/ ۲۱۶) ‏

 چه بسا چیزی را دوست نمی‌دارید و آن چیز برای شما نیک باشد، و چه بسا چیزی را دوست داشته باشید و آن چیز برای شما بد باشد، و خدا ( به رموز کارها آشنا است و از جمله مصلحت شما را ) می‌داند و شما ( از اسرار امور بی‌خبرید و مصلحت خود را چنان که شاید و باید ) نمی‌دانید.‏

روزی پادشاهی برای پوست‌کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ می‌دهد در جهت خیر و صلاح شماست!

{…}

ادامه مطلب
بدون نظر
صفحه 3 از 612345...قبلی »

طراحی و اجرا : نایت اسکین

خانه | English | تماس با ما

تمامی حقوق مطالب برای وب سایت فرهنگی مذهبی آفاق محفوظ است ، طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه هرگونه کپی برداری ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد